|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 1:49 بعد از ظهر توسط |
|
|
وبلاگهایی که از این به بعد من توشون مینویسم :
۱ - 10 ثانیه ۲ - سرای عاشقان مادر آخرین حرفم رو توی این وبلاگ تا چند روز دیگه مینویسم و دیگه تمومش میکنم . دوستایی هم که این وبلاگ رو توی پیوندهاتون گذاشتین لطف کنین و اون دو تای جدید رو هم اضافه کنید البته اگه واستون زحمتی نیست . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 7:45 بعد از ظهر توسط بهرام |
|
|
سلام به همه دوستای عزیز
دیگه حوصله نوشتن توی این خونه دل رو ندارم . چند وقت بود دنبال یه موضوع درست و حسابی برای نوشتن میگشتم . دیشب تو اتاقم چشمم به یه کتاب افتاد که خیلی وقت بود خریده بودمش اما هنوز هیچیشا نخونده بودم . میخوام هر چند وقت یه بار قسمتایی از اونا بنویسم . خودتون بعداً میفهمین موضوعش چیه . از این به بعد تو یکی از وبلاگهای قدیمیم مینویسم ( سرای عاشقان مادر ) برای ورود به سرای عاشقان مادر روی عکس پایین کلیک کنید شنبه عصر اونجا پست مطلب جدید مینویسم . احتمالاً در اینجا رو برای همیشه تخته میکنم . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 12:5 بعد از ظهر توسط بهرام |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 1:54 بعد از ظهر توسط بهرام |
|
|
سلام به همه دوستای عزیزم شرمنده که چند وقته بهتون سر نزدم . قالب وبلاگم حذف شده ، تا زمانی که دوباره بزارمش از این قالب استفاده میکنم |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 1:34 بعد از ظهر توسط بهرام |
|
|
مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند ؛ آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند زن جوان : یواش برو من میترسم مرد جوان : نه اینجوری خیلی بهتره زن جوان : خواهش میکنم من خیلی میترسم مرد جوان : باشه ، اما اول باید بگی که دوستم داری زن جوان : دوست دارم ، حالا میشه یواش تر برونی ؟ مرد جوان : منا محکم بگیر زن جوان : باشه ، حالا میشه یواش تر برونی ؟ مرد جوان : باشه ، به شرط اینکه کلاه کاسکت منا برداری و رو سر خودت بذاری ؛ آخه نمیتونم راحت برونم ، اذیتم میکنه روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود : برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود ، پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند . . . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 3:16 بعد از ظهر توسط بهرام |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 10:28 قبل از ظهر توسط بهرام |
|
|
صفحه نخست آدرس من ديوونه گنجينه |
| درباره اين ديوونه خونه |
بهرام هستم متولد 66 از اصفهان ( زرین شهر ) و توی این خونه دل حرفهای دلم رو میزارم. خواهش ميكنم اگه ميخوايد درباره حرفهاي دل من چيزي بگيد اول كامل بخونيدشون بعد حرفتونا بزنيد
|
| حرف دلهاي قبلي |
|
اردیبهشت 1386 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 |
|
RSS
|